تبليغاتX
سوسو
مطالب احساسی و فلسفه های من در آوردی

داشتم فکر میکردم که شاید من بدون تو هیچی نباشم. یعنی اگه تو نباشی، کی میخواد من رو من صدا کنه و اگه من نباشم کی تو رو صدا کنه تو؟

داشتم فکر میکردم به بغل دستی هام که اومدن و کنار من بودن و رفتن و چقدر اومدن و رفتنشون بی سروصدا بود. بغل دستی سر کلاسم، بغل دستیم تو صف نونوائی، بغل دستی تو اتوبوسم و ... و مطمئناً اون روزی میرسه که تو قبر هم منتظر یه بغل دستی مرده باشم.

تموم این بغل دستیها بودن تا من بفهمم که تو هیچ کار سختی تنها نیستم و یکی هست که کنار من به همون درد مبتلا باشه و حتی شاید به همون خوشی که من اسیرشم اون هم اسیره.

ولی تو تموم این سالها چقدر به بغل دستی هام فکر کردم؟ چقدر غصه اونها رو خوردم؟ چقدر دوستشون داشتم؟ چقدر خواستم که درد دلهاشون رو بشنوم؟

شاید با تموم بدیهایی که در حقشون کردم، الان هیچکدوم خاطره بدی از من نداشته باشن. شاید اصلاً من رو به یاد نداشته باشن و اصلاً حتی یک ثانیه هم به من فکر نکنن.

خدایا چرا آدمها اینقدر راحت همدیگه رو ـ مثل گناهاشون ـ فراموش میکنن؟ چرا اینقدر راحت از هم میگذرن و نمیبینن که به بغل دستیشون چی میگذره؟ چرا من الان باید به بغل دستیم فکر کنم در حالی که اون اصلاً من رو نمیبینه؟

خدایا یه کاری کن که ما آدمها بغل دستیهامون رو بهتر ببینیم، بهتر بفهمیم، بهتر بشنویم و بیشتر بهشون فکر کنیم. شاید اونها حرفی یا خواهشی از ما داشته باشن که نتونن بگن و تنها راه گفتنش نگاه کردن باشه.

خدایا یه کاری کن آدمها با همدیگه مهربونتر بشن، بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشن و بیشتر به حرفهای همدیگه گوش کنن.

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 19:59  توسط کاظم لطیفی  |