تبليغاتX
سوسو
مطالب احساسی و فلسفه های من در آوردی

من از همون روزی که متولد شدم یه پسر بودم و همون موقع هم تمام انتظارهایی که از یک پسر میره، از من هم شروع شد.

من یه پسرم. تو چی؟

وقتی فکر میکنم، میبینم که به همون دلیلی که من باید تو ایران بدنیا میومدم و متولد تهران و بچه این پدر و مادری که الان دارم، به همون دلیل هم باید پسر میبودم.دقیقاً هیچ انتخابی نمیتونستم داشته باشم.

قبلاً خیلی برام مهم بود و دوست داشتنی که پسر هستم ولی الان دیگه زیاد بهش فکر نمیکنم. هرچند که تازگی ها خیلی به سختی میتونم فکر کنم، همون رو هم خرج این موضوع میکنم که من (به عنوان یه پسر ) با تو (به عنوان یه دختر ) چرا این همه با هم غریبه ایم؟ تازه بدتر: چرا اینقدر با هم دشمنیم؟ مگه نه اینه که آخرش باید یه عمر با هم زندگی کنیم؟

هرچی بیشتر به این موضوع فکر میکنم، چیزای جالبتری رو میبینم:

مهمترین دلیلش به نظر من اینه که من و تو رو از همون اوایل بچگی از هم جدا کردن. خب حق داریم همدیگه رو نشناسیم و با هم غریبگی کنیم.

بعدش هم پدر و مادرهامون هستن که همیشه به ما میگن:"عزیزم مواظب باش گول نخوری" و ما هم از همه جا بیخبر وقتی پامون رو از خونه میزاریم بیرون، احساس جنگل و یه عالمه حیوون درنده بهمون دست میده. همیشه سعی میکنیم خودمون رو پشت نقاب غرور و سنگدلی پنهان کنیم تا دست هیچکدوم از این حیوونا بهمون نرسه.

یه دلیل خیلی جالب دیگه ای که هست، لجبازی های واقعاً بچه گونه است که گریبان همه ما رو گرفته. لجبازیهایی که واقعاً نمیشه هیچ آخری رو براشون متصور بود. دخترا میگن که پسرا بی وفان، حق ما رو خوردن، آزادیهای ما رو محدود میکنن و... و پسرا هم میگن که نمیشه به دخترا اعتماد کرد، موقعیت بهتر رو به همه چیز ترجیح میدن، از دختر بودنشون سواستفاده میکنن و... از این جور بهونه های الکی که فکر کنم تا حدود خیلی کمی هم واقعیت داشته باشن.

جالبتر از همه اینکه ما خودمون هم از این نقابها و لجبازیها خسته شدیم ولی حتی حاضر نیستیم که یه ثانیه هم اونا رو کنار بذاریم. به خاطر همین خستگیه که پسرا داره جاشون با دخترا عوض میشه یا شاید هم بهتر بگم برای داشتن عقده جنس مخالف. ما چون نیاز به جنس مخالفی داریم که مهربون و صبور کنارمون راه بیاد و درضمن هیچوقت نخواستیم که پیداش کنیم، پس خودمون میشیم اون جنس مخالف. خودمون به تنهایی همراه خودمون میشیم و تموم راه رو با خودمون حرف میزنیم.

مطمئناً نتیجه این افکار چیزی جز دوری بیش از پیش ما از همدیگه و داشتن روابط زناشویی نامطمئن و از این جور چیزا، نمیتونه باشه.

بیاین باور کنیم که تو دنیا غیر از حیوونای درنده، گل و سبزه هم هست. حیوونای قشنگ هم پیدا میشه. بیاین باور کنیم که من برای تو آفریده شدم. من یه پسرم چون تو یه دختری و من هم مثل تو میخوام با هم دوست باشیم و همراه.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 18:0  توسط کاظم لطیفی  |