تبليغاتX
سوسو
مطالب احساسی و فلسفه های من در آوردی

همیشه بهش فکر میکنم. منظورم اینه که هر چند وقت یه بار میاد و از ذهنم رد میشه. واقعاً نمیدونم اون کی بود.

هر کی بود، محبتش تموم نشدنی بود. انگار که یه اقیانوس از احساس رو بریزن تو پوست یه آدم. از خوشگلی و نجابت هم چیزی کم نداشت. ولی من ...

ولی من هیچ وقت چیزی جز اشک و غصه بهش هدیه نکردم. میخواستم قدرش رو بدونم ولی انگار اصلاً بلد نبودم. همه چیزش رو دوست داشتم به جز ... نمیدونم. نمیدونم چی تو اون بود که نمیذاشت من هم مثل اون دیوونه بشم. شاید یه جور ترس.

منی که همیشه هلاک یه پیاله محبت بودم، دریا دریا عشق به پام میریخت ولی من انگار هنوز تشنه همون یه پیاله بودم. الان وقتی فکر میکنم، میبینم که شاید تنها تصمیم درستی که تو زندگیم گرفتم همون بود.

دوستام صدام میکردن مجنون ولی من که مجنون نبودم. دوستش داشتم ولی عاشق و مجنون نبودم. میخواستمش، هرچند که برای هوس نبود ولی برای نفس هم نبود. هر جوری بالا و پایین میکردم، میدیدم که لیاقت اون خیلی خیلی بیشتر از منه. آره من واقعاً لیاقتش رو نداشتم. لیاقت اون همه خوبی و پاکی رو نداشتم.

هنوز هم وقتی میاد تو ذهنم، میدونم که هیچ وقت کسی مثل اون من رو نخواسته و هیچ وقت هم نمیخواد.

الان فقط براش دعا میکنم و از ته قلبم میخوام که هرجایی که هست، واقعاً خوشبخت باشه اون کسی که افتخار با اون بودن رو پیدا میکنه، واقعاً لایقش باشه.

شما هم براش دعا کنین. نگید که نمیشناسیدش چون من هم نمیشناسمش. فقط میدونم که یکی از پیامبرهای عشق بود تو زندگی من.

یه توصیه هم دارم برای شما: اگه کسی پا گذاشت تو زندگیتون و همه خوبیها دنیا رو ریخت به پاتون، اگه اون موقع احساس کردین ارزش این همه فداکاری رو ندارین، اشتباه من رو تکرار نکنین. چون تا آخر عمر حسرتش رو میخورین. کاری که باید بکنین اینه که ارزش و لیاقتش رو پیدا کنین و بشین همون چیزی که باید بشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 13:38  توسط کاظم لطیفی  | 

من از همون روزی که متولد شدم یه پسر بودم و همون موقع هم تمام انتظارهایی که از یک پسر میره، از من هم شروع شد.

من یه پسرم. تو چی؟

وقتی فکر میکنم، میبینم که به همون دلیلی که من باید تو ایران بدنیا میومدم و متولد تهران و بچه این پدر و مادری که الان دارم، به همون دلیل هم باید پسر میبودم.دقیقاً هیچ انتخابی نمیتونستم داشته باشم.

قبلاً خیلی برام مهم بود و دوست داشتنی که پسر هستم ولی الان دیگه زیاد بهش فکر نمیکنم. هرچند که تازگی ها خیلی به سختی میتونم فکر کنم، همون رو هم خرج این موضوع میکنم که من (به عنوان یه پسر ) با تو (به عنوان یه دختر ) چرا این همه با هم غریبه ایم؟ تازه بدتر: چرا اینقدر با هم دشمنیم؟ مگه نه اینه که آخرش باید یه عمر با هم زندگی کنیم؟

هرچی بیشتر به این موضوع فکر میکنم، چیزای جالبتری رو میبینم:

مهمترین دلیلش به نظر من اینه که من و تو رو از همون اوایل بچگی از هم جدا کردن. خب حق داریم همدیگه رو نشناسیم و با هم غریبگی کنیم.

بعدش هم پدر و مادرهامون هستن که همیشه به ما میگن:"عزیزم مواظب باش گول نخوری" و ما هم از همه جا بیخبر وقتی پامون رو از خونه میزاریم بیرون، احساس جنگل و یه عالمه حیوون درنده بهمون دست میده. همیشه سعی میکنیم خودمون رو پشت نقاب غرور و سنگدلی پنهان کنیم تا دست هیچکدوم از این حیوونا بهمون نرسه.

یه دلیل خیلی جالب دیگه ای که هست، لجبازی های واقعاً بچه گونه است که گریبان همه ما رو گرفته. لجبازیهایی که واقعاً نمیشه هیچ آخری رو براشون متصور بود. دخترا میگن که پسرا بی وفان، حق ما رو خوردن، آزادیهای ما رو محدود میکنن و... و پسرا هم میگن که نمیشه به دخترا اعتماد کرد، موقعیت بهتر رو به همه چیز ترجیح میدن، از دختر بودنشون سواستفاده میکنن و... از این جور بهونه های الکی که فکر کنم تا حدود خیلی کمی هم واقعیت داشته باشن.

جالبتر از همه اینکه ما خودمون هم از این نقابها و لجبازیها خسته شدیم ولی حتی حاضر نیستیم که یه ثانیه هم اونا رو کنار بذاریم. به خاطر همین خستگیه که پسرا داره جاشون با دخترا عوض میشه یا شاید هم بهتر بگم برای داشتن عقده جنس مخالف. ما چون نیاز به جنس مخالفی داریم که مهربون و صبور کنارمون راه بیاد و درضمن هیچوقت نخواستیم که پیداش کنیم، پس خودمون میشیم اون جنس مخالف. خودمون به تنهایی همراه خودمون میشیم و تموم راه رو با خودمون حرف میزنیم.

مطمئناً نتیجه این افکار چیزی جز دوری بیش از پیش ما از همدیگه و داشتن روابط زناشویی نامطمئن و از این جور چیزا، نمیتونه باشه.

بیاین باور کنیم که تو دنیا غیر از حیوونای درنده، گل و سبزه هم هست. حیوونای قشنگ هم پیدا میشه. بیاین باور کنیم که من برای تو آفریده شدم. من یه پسرم چون تو یه دختری و من هم مثل تو میخوام با هم دوست باشیم و همراه.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 18:0  توسط کاظم لطیفی  | 

این کفر نباشد سخن کفر نه این است

تا هست علی باشد و تا بود علی بود

همه اسرار جهان جمله زپیدا و ز پنهان

شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

علی بود 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 19:40  توسط کاظم لطیفی  |