دلـبـر بـرفـت و دلشــدگان را خبـــر نـکـرد یـاد حـریـف شهــر و رفیـق سفـر نکـرد
یـا بخـت مـن طـریـق مـروّت فـروگذاشـت یـا او به شــاهـراه طـریـقـت گـذر نکـرد
من ایستاده تا کُنمش جان فدا چو شمع او خود گذر بمن چو نسیم سحر نکـرد
گـفتـم مگـر به گـریه دلـش مهـربان کنـم در سنـگ خــاره قطـرۀ بـاران اثـر نکـرد
شـوخـی مکُـن کـه مـرغ دل بیـقـرار مـن سـودای دام عاشقـی از سـر بدر نکـرد
هرکس که دید روی تو،بوسید چشم من کـاری که کـرد دیـدۀ مـن، بیـنظر نکـرد
حافظ حدیث نغز تو ازبَسکه دل شکست نشنیـد کس که از سر رغبت زبَر نکـرد
سـمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
بفتـراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبـرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نـهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمّانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیرٍ درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بر دارند بردارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند در مانند